سرما خوردگی
دیروز صبح که خانمی از خواب بیدار شد تا برا رفتن به خونه ماماما آماده بشه دیدم که چند بار عطسه و سرفه کرد بعد هم بابایی گفت احساس می کنه که کمی تب داره . نمی دونم چطوری راضی شد که تب سنج رو زیر بغلش بذاره
( فکر کنم به خاطر وجود عمه گلش سارا جون بود) دیدیم بله تب تشریف آورده ، بالاخره راهی خونه ماماما شد . ظهر که برگشت سرحال به نظر می رسید ولی از بعد از ظهر که اصلا هم نخوابیده بود و کلافه بود آبریزش و عطسش شدیدتر شد . با پیشنهادسارا ٢ لیوان دم کرده پولک و پونه دادم چون شیرین بود آیلایی بهش شربت میگفت و خیلی عالی هم همه رو نوش جان کرد .بعد هم با بابایی تصمصم گرفتیم تا به مطب عمو دکتر بریم که بین راه خانمی لالا کرد چه خوب شد چون راحت تر تب سنج رو گذاشتيم خوشبختانه تب نداشت ولی تا عمو دکتر خواست معاینه اش کنه چشمهایش را باز کرد و بعد هم داد و بیداد
. بالاخره عمو دکتر دارو هایی رو تجویز کرد . در آخر که عمو دکتر به خانمی شکلات داد آیلایی هم اول مرسی گفت بعد هم به عمو دکتر بوس فرستاد . وزن خانمی ١٣ کیلو و قدش هم ٩٠ سانتی متر شده .


سرما خوردگی
